آخ جون مهمونی
سلام بهونه ی زندگی من
قربون شیرین زبونیات برم عزیزم
که میخوای دیگه همه چی رو تلفظ کنی.
خیلی به اطرافیانت علاقه نشون میدی و همه رو دوست داری..
عاشق مهمونی رفتن و مهمون دعوت کردن هستی. 
روز چهارشنبه چهاردهم خرداد آقاجون و مادرجون (پدرشوهرم و مادرشوهرم) و خانواده ی عمه محبوبه (خواهرشوهرم) اومدن قم... 
و شما دختر ناز مامان از چند روز قبل خوشحالی می کردی... 
وقتی بخوای قضیه ای رو تعریف کنی خیلی با شوق و ذوق
و تکون خوردن زیاد
و کلی آب و تاب
میگی. مثلا میگفتی
بچا ، میان ، این جو جو ، بالا، بازی ، هورااااا
یعنی بچه ها میان این جوری میرن بالا بازی می کنیم. 


منظورت از بالا روی تختت هست.
وسط هر کلمه ای نفس میکشی
و آخرش از خوشحالی که قرار بود بچه های عمه و عمو بیان بازی کنی دست میزدی و هورا می کشیدی..
قربونت برم خوردنی من..

وااااااااای وای وای حسین آقا اینجا چیکار میکنه؟؟؟ چشم منو دور دیده؟

آخی چرا زن عمو اینجا نشستی؟؟؟ چرا ناراحتی؟

آقا جون و سیدصادق(پدرشوهرم و پسر برادرشوهرم)

سیدصادق دستشو کرده بین در کمد و انگشتش زخم شده

دختر با حجاب من!!!

میدیدی همه خانما چادر پوشیدیم شما هم چادرتو پوشیدی!!

شما هم برای خودت خانمی شدی عزیزدلم

حسین پسر عمه ی حدیثه سادات

و سیدصادق هم پسر عموی حدیثه سادات

زینب هم اومد تو عکسا..





سر ماشین دعوا شده...

زینب دختر عمه ی حدیثه سادات 

بابایی و زهرا هم افتخار دادن. زهرا هم دختر عمه ی حدیثه ساداته

حدیثه سادات بعد از کلی خراب کاری رفته حموم الان دوباره اومده عکس بگیره
یه خبر داغ داغ داغ
حدیثه سادات دیگه تو حموم گریه نمی کنه. تو پست بعدی توضیح میدم



عمو سیدابوالفضل میخواست ازت عکس بگیره شما هم فرار می کردی!!


بالاخره عمو سیدابوالفضل موفق شد و ازت عکس انداخت..

کشته مرده ی این لبخند ملیحت هستم..





بابت همه ی این عکس ها از عمو سیدابوالفضل تشکر می کنم.زحمت همه رو ایشون کشیده.



آخ جون مهمونی 


